جمهوری جمهوری‌ها،

همه ما آرزوی تحقق دنیایی انسانی را در سر می‌پرورانیم. اما دنیای انسانی، چگونه دنیایی است.
بر این مبنا:
الف- حقوق انسانی: ، انسان از آن نظر که انسان است، صاحب حق است. فقط و فقط انسان بودن است که آدمیان را نسبت به یکدیگر صاحب حق و تکلیف می‌کند، عناوین ثانویه‌ای چون جنسیت، نژاد، ملیت، دین و مذهب، جهان اولی یا جهان سومی بودن، روحانی و غیرروحانی بودن، مقام سیاسی داشتن و … کسی را صاحب حق نمی‌نماید..
ب- نفی تقابل خودی/ غیرخودی:  بسیار ظالمانه است که حکومت جبار با شهروندان خود به عنوان اشیاء محض رفتار کند و بعضی را فضل دهد و بعضی را ندهد، ولی به هر حال از همه برای رسیدن به امیال حکمران استفاده کند. قوانین عادلانه باید بدون استثنا شامل همه کس شوند. اینگونه قوانین وضع می‌شوند تا آزادی همه را حفظ و حراست کنند.


ج- تساوی من- دیگری: من با دیگری در انسانیت و حقوق انسانی تفاوتی ندارم. انسانیت حکم می‌کند که دیگری را از حیث انسان بودن مانند خودم و خودم را مانند دیگری تلقی کنم. تواضع و احسان دو مفهوم مهم اخلاقی‌اند. تواضع (humility) یعنی خود را دیگری تلقی کردن، احسان یعنی دیگری را خود تلقی کردن
د- غایت بودن انسان: بدون این اصول، ارتباط من- دیگری، به روابط صاحب هدف با وسیله تبدیل خواهد شد و بر طبق این اصول دیگران وسیله و ابزار رسیدن من به اهداف و آرمانهایم نیستند.
زندگی اصیل (authentic life) مستلزم آن است که هر کس اهداف خود را دنبال نماید و وسیله‌ای در دست دیگران نباشد. ولی دیگران نیز نباید وسیله رسیدن من به اهدافم باشند فراموش کردن اهداف خود به همرنگی با جماعت، زندگی گله‌وار و گرایشهای توده‌گرایانه می‌انجامد. به تعبیر جان استوارت میل، حفظ فردیت هر انسان در گرو آزاد بودن اوست.
البته در جهان واقع هیچ کس به طور کامل به اهداف خود دست نمی‌یابد. اولاً جهان واقع و ساختارهای اجتماعی بستری آماده برای تمامی اهداف نیستند. ثانیاً همکاری نوعی قرارداد است. از اینرو با هیچ کس نباید به عنوان وسیله برای رسیدن به هدفهای شخص دیگری رفتارشود
هـ- نفی توتالیتاریزم عقیدتی: کاهش درد و رنج و آلام بشری هدف سیاست و روشنفکری است. اما هیچ کس مجاز نیست دیدگاه خود را در این زمینه حاکم نماید و آنچه را خود درد و رنج تلقی می‌کند، عامل درد و رنج دیگری بداند.
نظامهای خودکامه ایدئولوژیک، نظامهایی هستند که بر اساس مبانی ایدئولوژی، به طور پیشینی، برای مردم عوامل دردآور و رنج‌آفرین تعیین کرده و برای آنکه انسانها را به سعادت و اتوپیا برسانند، به مبارزه با عوامل دردآور و رنج‌آفرین می‌پردازند
مثلا در طبابت جسمانی سه مرحله وجود دارد:
 اول- تشخیص درد که فقط بر عهده بیمار است. البته درد غیر از بیماری است
دوم ـ تشخیص نوع بیماری و درمان که فقط بر عهده پزشک است.
 سوم- تشخیص موثربودن یا نبودن نسخه که فقط بر عهده بیمار است.
همین فرایند در طبابت‌های ذهنی-روانی-فرهنگی-اجتماعی حاکم است. باید از خود افراد پرسید چه چیز باعث درد و رنج آنها می‌شود، نه آنکه بجای آنها تصمیم‌گیری شود.رابطه نخبگان با دیگران مبتنی بر تعامل و گفت‌وگو باید باشد. هدف اصلی، فهم و درک دیگری است، نه سیطره یافتن بر او از طریق تحمیل نسخه‌های ایدئولوژیک
«هیچ کس نمی‌تواند مرا مجبور سازد که بر طبق تلقی او از رفاه و سعادت دیگران، سعادتمند باشم، زیرا هر کس سعادت خود را به نحوی که می‌پسندد دنبال می‌کند… حکومتی که احیاناً بر مبنای اصل خیرخواهی نسبت به مردم تأسیس می‌شود… حکومت پدرسالار… حادترین نوع استبداد است که بتوان در نظر آورد» .
و- همسایه خود را دوست بدار: شفقت و رحمت به عنوان فضائل انسانی معرفی می‌شوند. ایدئولوژی‌ها و ادیانی که حتی سخت‌گیرانه‌ترین احکام را در تقابل با زندگی مدرن، دمکراسی سیاسی، مناسبات دمکراتیک اجتماعی امروزی پیش می‌کشند  در برابر قرائت سخت‌گیرانه، بنیادگرایانه و متعصب از دین خود، یادآور این نکته می‌شوند که رحمت از پایه‌های بنیادین باورهای دینی آنان است
شفقت و رحمت شامل هر انسانی می‌شود و نه فقط برادر دینی من. هر انسانی، هر جای سیاره، به هر لباس، هر رنگ، هر جنسیت، هر اعتقاد همسایه‌ی من است .احترام به او، قبول حق و حقوق انسانی او است.
ح- برنامه‌ریزی جهانی: غایت تلقی کردن انسانها مستلزم برنامه‌‌ریزی جهانشمول است. وجه سلبی کلیه برنامه‌‌ها، اقدامات و سیاست‌ها باید این باشد که به زیان هیچکس نباشد. بنابراین باید برای رسیدن به آرامش (peace)، شادی (happiness)، رضایت باطن (self-contentment) و سعادت (eudaimonia) کل انسانها را در نظر داشت. در نتیجه باید در سطح جهان به رایزنی پرداخت.
به دلیل حاکم نبودن دیدگاه انسانی در روابط جهانی، دنیای امروز گرفتار مسائل و مشکلات عدیده‌ای است که با کوشش جمعی باید حل و رفع شوند. روشنفکران در این مقام از موقعیت ویژه‌ای برخوردارند. کار روشنفکر کشف حقیقت و عرضه آن در عرصه عمومی به زبان قابل فهم برای همه انسانها است. او با نقد تمام صور قدرت و اسطوره‌ها و تابوها برای رهایی انسانها از چنگال سلطه مبارزه می‌کند. وظیفه اخلاقی روشنفکر، کاهش درد و رنج و آلام انسانی است. این اهداف بزرگ، روشنفکران را دچار محرومیت‌های بسیاری می‌کند چه از سوی دولتها و چه از سوی مردمی که رانده شده‌اند تا منافع شخصی خود را دنبال کنند. توان اخلاقی (اخلاقی زیستن) تنها یاور روشنفکر در مقابل انواع و اقسام محرومیت‌هاست. روشنفکر باید بتواند خود را از جاذبه قدرت، ثروت، جاه و مقام، شهرت و محبوبیت رها سازد تا بتواند به رسالت معرفتی و وظیفه اخلاقی خود عمل نماید.

نکاتی که در ذیل بدانها اشاره خواهد شد، مسائل و مشکلاتی است که بشر امروز با آنها روبروست و همگان، خصوصاً روشنفکران و آزادیخواهان، باید برای حل و رفع آنها چاره‌اندیشی کنند.
۱- غیردموکراتیک بودن اطلاعات: آدمیان به لحاظ مناسبات انسانی در سطح جهانی و مشکلات زیست محیطی در وضع بسیار خطرناکی زندگی می‌کنند. این وضعیت، از طریق روشنگری باید به سطح آگاهی همه مردم جهان رسانده شود
توسعه پایدار (Sustainable Development): رشد اقتصادی غالباً از دو جهت اثر نامطلوب بر محیط زیست دارد: الف- تحلیل بردن منابع طبیعی. ب- آلودن کردن هوا، آب و خاک.
آرمان توسعه پایدار بشرطی پایدار و قابل دفاع است که تأمین رفاه نسل کنونی متضمن ایجاد وضعیت فلاکت‌بار برای نسل‌های بعدی نباشددر توسعه سرمایه‌سالارانه انسانها ابزار و وسیله تلقی می‌شوند، نه هدف و غایت. عدم توجه به نیازهای نسلهای آتی، به معنای غایت فرض کردن نسل کنونی و وسیله و ابزار فرض کردن نسل‌های بعدی است. اگر نسل‌های آینده به عنوان هدف در نظر گرفته شوند، دیگر نمی‌توان چنان رفتار کرد که تمام سودها به حساب نسل کنونی واریز شود، اما تمام زیانها و هزینه‌ها از جیب نسل‌های آتی پرداخت شود آن اصل طلایی (Golden rule) ادیان ابراهیمی که می‌گوید آنچه برای خود نمی‌پسندی برای دیگران نپسند، نه تنها باید در روابط آدمیان حاکم شود، بلکه باید در روابط متقابل انسان و طبیعت حاکم شود. نگاه حق‌مدارانه واخلاقی به طبیعت راه‌گشای مشکل کنونی بشر است. برخورد عقلایی و نیک‌خواهانه با زیست بوم و سخن خود را کلام نهایی تلقی نکردن باید محور کار قرار گیرد.
فرهنگ مصرفی تجمل‌پرستانه: با استدلال می‌توان این مدعا را تثبیت کرد که طبیعت احتمالاً تکافوی نیازهای زندگی با اکتفا به ضروریات را دارد، اما برای زندگی تجملی تکافو نمی‌کند.
 تجملی بودن امری نسبی است. تجملی بودن در قیاس با ضروریات بر آورده نشده زندگی معنا می‌یابد. مطابق نظر افلاطون، انسان‌ها سه گونه نیاز دارند: الف- نیاز به حقیقت ب- نیاز به خیر ج- نیاز به زیبایی (هنر). تا وقتی حقیقت فراگیر و خیر دامن‌گستر نشود، رو آوردن به زیبایی امری تجملی محسوب خواهد شد.
اخلاق حداقلی مطلق در کنار حقوق بشر: اعلامیه جهانی حقوق بشر دارای ارزش جهانی (‌universal) است. دولتهای ناقض حقوق بشر، دیگر نمی‌توانند حقوق بشر را انکار نمایند. حداکثر آن است که مدعی شوند یک حقوق بشر جهانی واحد وجود ندارد، بلکه به دلیل تفاوت فرهنگها، حقوق بشر متفاوت است. اعلامیه جهانی حقوق بشر در سال ۱۹۴۸ بر اساس معرفت و شناختی که بشر تا آن زمان از انسانیت داشت، به تصویب رسید. دو تن از شرکت‌کنندگان در جلسات تهیه پیش‌نویس، پیشنهاد کردند تا بندی به اعلامیه اضافه شود مبنی بر اینکه این اصول سخن آخر درباره حقوق بشر نیست. یعنی حقوق بشر محدود و منحصر به اصول اعلامیه جهانی حقوق بشر نیست. کاملاً امکان دارد در اثر بسط معرفت و سطح معیشت، حقوق جدیدی کشف یا برخی از اصول بلا موضوع شوند.

۶- تضعیف مفهوم و مصداق حاکمیت ملی:
حاکمیت ملی در معنای کهن و رایج آن به «چهاردیواری ـ اختیاری» فرو کاسته می‌شد. یعنی همانگونه که یک پدر خودمحور خود را مالک همسر و فرزندان خود می‌داند و لذا خود را محق و مجاز می‌داند هرگونه تمایل داشت با آنها رفتار نماید، دولتهای غیردموکراتیک هم در پناه مفهوم حاکمیت ملی خود را مالک سرزمین و مردم آن می‌دانند و گمان می‌برند از اصل استقلال ملی، عدم مداخله در امور داخلی یکدیگر و از حاکمیت ملی، نقض حقوق بشر و اخلاق‌ستیزی و انسانیت‌زدایی را می‌توان استنتاج کرد. دول خودکامه وقتی با محکومیت جهانی سازمانها و نهادهای حقوق بشری مواجه شوند در پشت دو سنگر پناه می‌گیرند. سنگر اول مفهوم حاکمیت ملی است و سنگر دوم حقوق بشر محلی و بومی و دینی است. اصول ارزشهای اخلاقی و حقوق بشر جهانی‌اند. یک حقوق بشر بیشتر وجود ندارد، همانگونه که یک انسان بیشتر وجود ندارد.
تقویت حاکمیت ملی و تضعیف نهادهای مدنی بین‌المللی موجب فرار از اصول اخلاقی می‌شود. خط کشیدن به دور کشور و مناسبات دولت-ملت را امور داخلی محسوب کردن، به نقض حقوق بشر منتهی می‌شود. اعتراض جهانی به بی‌عدالتی، مداخله در امور داخلی محسوب خواهد شد.
هر چه حاکمیت ملی دمکراتیک‌تر و انسانی‌تر می‌شود، مرزهایش رقیق‌تر و رقیق‌تر می‌شود. گشودن مرزهای کشورهای اتحادیه اروپا به روی شهروندان یکدیگر نمونه‌ای از این امر است. در حالیکه کشورهای ناقض حقوق بشر قوانین بسیار سخت‌گیرانه در خصوص ارتباط با دیگر ملل وضع می‌کنند، اینترنت را فیلتر می‌کنند، تلفن‌ها را شنود می‌کنند،‌ دانستن را حق مردم نمی‌دانند و ارتباط شهروندان خود را با جهان قطع می‌کنند، از کشور خود یک مجمع‌الجزایر زندان‌گونه می‌سازند و نظام سراسر بین بر آن مسلط می‌گردانند. این همه هراس برای چیست؟
فلسفه وجودی حاکمیت ملی، تحقق آرمانهای اجتماعی نظم،‌ رفاه، امنیت، آزادی و عدالت است. آنارشی به معنای بی‌دولتی هرگز پا نگرفت چون انسانها با شهود و تجربه دریافتند که بدون حکومت نمی‌توان به این ارزش‌ها دست یافت. اما تجربه نشان می‌دهد که افزایش قدرت و اقتدار حاکمیت ملی لزوماً به این ارزشها منتهی نمی‌شود. دولت هر چه قاهرتر می‌شود، کمتر به سوی این اهداف حرکت می‌نماید.

در جامعه مدرن، امر محلی و امر جهانی سخت در هم تنیده‌اند. دیگر هیچ دیکتاتور و سلطانی نمی‌تواند محکومیت نقض حقوق بشر را مداخله در امور داخلی تلقی نماید. اما تأکید بیش از حد بر مفهوم حاکمیت ملی موجب کاهش نقش و تأثیر نهادهای مدنی بین‌المللی مدافع حقوق بشر خواهد شد. حاکمیت ملی به لحاظ اخلاقی قابل دفاع نمی‌باشد. قرن بیستم شاهد حاکمیت ملی استالین، هیتلر، موسولینی، فرانکو، پُل پوت،‌ صدام حسین و دهها دیکتاتور دیگر بود. اما اینک، دیکتاتورهایی که مرتکب فجایع جنگی می‌شوند را می‌توان به اتهام جنایت علیه بشریت بازداشت کرد و در دادگاه‌های بین‌المللی به سبب جنایات علیه بشریت محاکمه کرد. تمام راههای نقض حقوق بشر، خشونت‌ورزی و جنگ‌افروزی باید مسدود شود. در شرایطی که دگراندیشان غیرخشونت طلب، از روش‌های مسالمت‌آمیز برای مبارزه با نظامهای خودکامه استفاده می‌نمایند و اصل «ببخش و فراموش کن» یا «ببخش و فراموش نکن» را شرط لازم ایجاد دموکراسیِ قانونی می‌دانند؛ این رویکرد آنها را به شدت آسیب‌پذیر کرده و هزینه‌های گزافی (شکنجه ،زندانی‌شدن ، مفقود شدن و کشته شدن) در این راه پرداخت کرده‌اند. دگراندیشان و آزادیخواهان همواره باید از سوی جامعه جهانی و نهادهای مدنی حمایت گردند. حمایت معنوی بین‌المللی بزرگترین پشتوانه دگراندیشان در راه مقاصد صلح‌طلبانه و آزادی‌خواهانه است. دموکراسی را باید مردم هر کشوری خود ایجاد نمایند. هیچ قدرت خارجی‌ای نمی‌تواند به زور نظامی، مردم و نظام سیاسی کشوری که پیش شرط‌های معرفتی و اجتماعی دموکراسی در آن وجود ندارد را دمکرات کند. سرکوب دگراندیشان و دگرباشان و آن را موضوعی داخلی پذیرفتنی نیست.
۷- دموکراسی گفت و گویی- استدلالی: دموکراسی دستاوردی انسانی است. خاستگاه آن هر جا باشد اهمیتی نداردبا گذشت زمان مراتبی از دموکراسی در عرصه سیاسی (Polity)، جامعه مدنی (Civil Society) و عرصه خصوصی (Private Spheare) محقق می‌شود، اما هیچ جامعه و نظامی مصداق تام و تمام دموکراسی نیست. «واقعیت دموکراسی» همچنان با «آرمان دموکراسی» فاصله بسیار دارد. اگر افراد حاضر نباشند نظرات و دلائل مخالفان را بشنوند، درباره آراءشان با مخالفان گفت‌وگو کنند و نظر و رای خود را از طریق استدلال بر کرسی بنشانند، همچنان گرفتار استبدادند.
 نظامهای غیردموکراتیک، با برگزاری انتخابات، مدعی دموکراسی و آزادی می‌شوند، اما این نظامها به هیچ وجه اجازه نمی‌دهند عرصه عمومی شکل بگیرد. عرصه عمومی ساحت مستقل از دولت است. هیچ گوینده‌ای را نباید از عرصه عمومی و شرکت در گفت‌وگو محروم کرد. «آدمیان باید به طور برابر و آزاد از هر نوع سلطه برونی و درونی ـ رها از هر نوع ایدئولوژی به تعبیر مارکس و آزاد از هر نوع روان‌پریشی به تعبیر فروید- با یکدیگر به تعامل بپردازند»1. فقط آن مدعیاتی مقبولند که مورد تایید همه کسانی قرار گیرند که در یک گفت‌وگوی استدلالی شرکت کرده و درباره آن موضوع اظهار نظر کرده‌اند. دموکراسی باید با گفت ‌وگو عجین شود. اگر چه هیچگاه نمی‌توان به طور کامل خود را از جزم، جمود و تعصب رها کرد، اما با نقادی مستمر در عرصه عمومی می‌توان از تأثیر آنها کاست.

مسالاّ باید در عرصه عمومی و از طریق گفت‌وگوی استدلالی-انتقادی اعلام کرد که فقط این انرژی هسته‌ای نیست که حق مسلم مردم ایران زمین است، زندگی صلح‌آمیز، آزادی بیان و اندیشه، عزت و کرامت و سربلندی، حفظ ایران از نابودی از طریق ممانعت از گرفتار شدن در جنگی ناخواسته، توسعه و رفاه، عدالت و حقوق بشر و … هم حق مسلم ایران زمینیان است .

امور عمومی مِلک زمامدار نیست. حق تعیین سرنوشت، یکی از مهمترین حقوق انسانهاست. به صراحت اعلام می‌دارد که هر حکومتی که همگانیت را محدود کند و خود بجای همگان تصمیم بگیرد، راه آزادی،‌ عدالت و صلح را مسدود کرده است
 
نفی خشونت و صلح‌طلبی‌(‌Peace-seeking): خشونت بخش سیاه تاریخ بشری را تشکیل می‌دهد. نفی خشونت و برقراری صلح و آرامش باید به عنوان سیاست اصلی کلیه دولتها و گروه‌ها و افراد اتخاذ شود با خشونت می‌توان دیگری را وادار به تسلیم (Submission) کرد، اما خشونت قادر به پدیدآوردن رضایت (consent) نمی‌باشد
. برای واداشتن دیگری به انجام کاری از سه روش می‌توان بهره برد:

الف- نیروهای باوراننده (استدلال و برهان): بهترین روش برای ترغیب دیگری برای انجام کار، استفاده از عقلانیت و متقاعد کردن او با استدلال است. اگر دیگری متقاعد شود، باور در او ایجاد خواهد شد. وقتی باور در او ایجاد شود، احساس دیگر فرمانروایی (heteronomy) نمی‌کند
ب- نیروهای برانگیزاننده: اگر فرد یا گروهی به وسیله نیروهای باوراننده مجاب نشد، از نظام برانگیزاننده (پاداشی) استفاده خواهد شد. پاداش و مجازات به عنوان انگیزه، به عنوان علت فرد را وا می‌دارند تا بر اساس هزینه-فایده اقدام به انجام کار مورد مطالبه کنند.

ج- نیروهای بازدارنده: استفاده از قوه قهریه و زندان بدترین روش برای وادار کردن دیگری به انجام کار یا ترک باور خود است. نظامهای خودکامه با نیروهای بازدارنده کار خود را پیش می‌برند و هیچگاه هیچ استدلالی برای سیاست‌ها، اقدامات و تصمیم‌گیریهایشان ارائه نمی‌کنند.
خشونت باید نفی و طرد شود، چون خشونت مخالف عقلانیت است، ایجاد باور نمی‌کند، بلکه فقط جسم دیگری را به تسلیم وا می‌دارد و به محض خلاصی از شر خشونت، دیگری از انجام کار خودداری خواهد کرد
گفت‌وگوی استدلالی همیشه به نتیجه نمی‌رسد و نباید گمان کرد که همیشه، می‌توان دیگران را از راه استدلال متقاعد کرد. برای اینکه ممکن است توان طرفین از نظر قوت ادله به یک اندازه باشد و هیچیک از طرفین نتواند طرف مقابل را با نیروی استدلال قانع کند. اما گفت‌وگوی استدلالی می‌تواند از خشونت جلوگیری نماید. می‌توان از طریق قرارداد یک رأی را به کرسی نشاند و بدان عمل کرد.

ما در دنیایی زندگی می‌کنیم که روابط آدمیان غیرانسانی و سرشار از خشونتهای لجام گسیخته و عظیم (پاکسازی، نسل‌کشی، جنگ داخلی، تصفیه قومی، تصرف به زور) است. هر گاه شرایط و فرصت بروز رذایل اخلاقی برای آدمیان مهیا می‌شود.
ساخته‌های اجتماعی را باید به گونه‌ای سامان داد که مانع تحقق رذایل اخلاقی آدمیان بشوند. قدرت و قدرت مطلقه بر ساخته‌هایی اجتماعی‌اند که به قول لرداکتون به فساد و فساد مطلق منتهی می‌شوند. با توزیع و مهار قدرت، به کاهش و مهار رذیلت اخلاقی (قابلیت فسادپذیری) آدمیان می‌پردازیم.

ایجاد دموکراسی، شرط لازم صلح دائمی است. (دموکراسیها با یکدیگر نمی‌جنگند). اگر خواهان صلح هستید، باید دموکراسی تاسیس نمایید. نخستین شرط نیل به صلح پایدار، برقراری نظام جمهوری در تمام کشور هاست.سامان مدنی در هر کشوری باید جمهوری باشد. برای تحقق جمهوری:

الف- انسانها باید آزاد باشند.
ب- تنها یک نهاد قانونگذاری در کشور موجود باشد و همه از آن تبعیت کنند.

ج- شهروندان در برخورداری از حق، در وظیفه‌مند بودن، در برابر قانون و در اعمال اراده برای ساماندهی به جامعه برابر باشند.
روح جمهوری فقط در حکومتی وجود دارد که به جمیع شهروندان به عنوان افراد آزاد و برابر و خودآئین احترام بگذارد و قوانین کشوری را به اصول عام سلبی عدالت محدود سازد و قوانین منطبق با اصول مذکور وضع کند، یعنی قوانینی که هر شخصِ خودآئین نیز شخصاً آنها را بر می‌گزیند. فقط یک جمهوری جان و مال مردم را حفظ خواهد کرد،‌ و فضای احترام متقابلی به وجود خواهد آورد که در آن هر کس بتواند بدون مزاحمت دیگران،‌ به تعقیب هر فعالیتی که می‌خواهد، بپردازد.

1.نقل برخی جملات و مضامین افراد و شخصیت ها به هیچ وجه به معنی پذیرش تمامی آرای آنها نمی باشد.

م.موج

يك پاسخ برايش بگذاريد