فرهنگ نامه ایسمها قسمت دوم

سوسياليسم Socialism

1ـ نظريه و سياستي كه هدف آن مالكيت و نظارت جامعه به وسايل توليد (مثل زمين، سرمايه و اموال مهم) و اداره ي آنها به نفع عموم است. ويژگي سوسياليسم، تاكيد بر نرخ عمومي به جاي نفع شخصي است و برتري جمع است بر فرد. برنامه ريزي اقتصاد ، تحقق دموكراسي سياسي و اقتصادي، برقراري عدالت اجتماعي و طرد امپرياليسم سياسي و اقتصادي نيز از جمله مشخصات سوسياليسم است. 2ـ از نظر ماركسيستها و در تئوري، سوسياليسم عبارت است از تحقق.

همزمان مالكيت جمعي بر وسايل اساسي توليد و مبادله، اعمال قدرت سياسي طبقه ي كارگر و متحدين آن ، ارضاي هر چه بيشتر احتياجات مادي و معنوي دائما در حال تزايد اعضاي جامعه و ايجاد شرايط لازم براي تجلي شخصيت هر فرد. سوسياليسم به جاي اصل سرمايه، اصل كار را منشا ارزيابي هر كس قرار مي دهد. شاخص توزيع در سوسياليسم عبارت از اجراي اين شعار است كه «از هر كس طبق استعدادش و به هر كس طبق كارش». سوسياليسم و كمونيسم دو مرحله ي شامل و عالي يك صورتبندي اجتماعي و اقتصادي هستند كه صدر تبندي كمونيستي نام دارد. اگر چه در دو قرن اخير، سوسياليسم اشكال بسيار متنوعي يافته و در هر زمان گرايشهاي تازه اي را برانگيخته ولي اكنون دو جريان اصلي در سوسياليسم عملي قابل تشخيص است: 1ـ جريان اصلاح طلب كه از نظر طرفداران آن، جامعه ي سوسياليستي بايد به رهايي فرد كمك كند نه اينكه وي را در قيد و بند جامعه ي اشتراكي اسير نمايد. آنها در عين وفاداري اصول دموكراتيك مي كوشند وسايل را در خدمت هدف قرار دهند و از طريق قانون به اصلاح جامعه همت گمارند.

2ـ مجموعه جريانهاي كمونيستي كه با مرجع قراردادن تحليلهاي ماركسيستي ، در عين تاكيد بر تقدم جمع بر فرد، مالكيت اشتراكي وسايل توليد را شرط اساسي گذار به جامعه ي سوسياليستي مي دانند و براندازي نظام سرمايه داري را با هر وسيله اي حتي از طرق قهرآميز تبليغ مي كنند. به طور كلي مبناي سوسياليسم را در اصول زير خلاصه كرده اند : 1ـ نفي استثمار انسان از انسان. 2ـ تنها درآمد مشروع انسان كار است 3ـ كنترل اجتماعي منابع طبيعي و موسسات بزرگ اقتصادي 4ـ رايگان بودن آموزش و درمان 5ـ زمين مال كسي است كه آن را كشت مي كند 6ـ وجود امكان اشتغال براي عموم . 7ـ بهره برداري از مازاد اقتصادي يا مابه التفاوت توليد و مصرف بايد به عنوان يك امر اجتماعي (و نه اختصاصي) تلقي گردد.

صهيونيسم Zionism

نهضتي كه در سال 1897 توسط تئودور هرتسل (يهودي اتريشي) در اولين كنگره ي جهاني صهيونيستها در شهربازي سوئيس به وجود آمد و با اين اعتقاد كه يك ملت واحد يهود، مركب از يهوديان سراسر جهان وجود دارد خواستار تاسيس كشوري يهودي و مرجحا در فلسطين شد. صهيونيستها در همگامي با استعمارگران اروپايي (بويژه استعمارگران انگليسي) و در اتحاد با آنها، اين واقعيت را كه در فلسطين عملاً ملتي با تمدن اصيل و غني سكونت دارد، ناديده گرفتند. در واقع صهيونيسم، نهضت سياسي ساخته و پرداخته ي سرمايه داران يهودي اروپايي و با محتواي ناسيوناليسم افراطي، جنگ طلبي و توسعه طلبي است كه خواسته هاي خود را نه تنها به حساب ملتي ديگر كه هيچ نقشي در يهودي ستيزي ندارد بلكه به حساب يهوديان جهان ، تحقق بخشيده است. صهيونيستها براي تحقق هدف خود در فلسطين به تمامي اشكال تروريسم و حيله گري روي آوردند و به اين ترتيب ، فلسطينيها را از خانه و كاشانه ي خود آواره نمودند. و در سال 1948 تشكيل دولت اسرائيل را در يكي از مهمترين نقاط سه قاره ي دنيا و در قلب ذخاير انرژي خاورميانه و در نقطه ي تمركز و تراكم مسلمانان اعلام كردند. صهيونيسم از نظر خارجي در خدمت امپرياليسم جهاني قرار دارد. مجمع عمومي سازمان ملل متحد نيز در تاريخ 10/11/1975 بيانيه اي را به تصويب رساند كه مقرر مي دارد : در صهيونيسم شكلي از شكلهاي نژادپرستي و تبعيض نژادي است. در جهان عرب، شناسائي دولت اسرائيل مي تواند به دست كشيدن فلسطينيها از حقوق تاريخي و آينده شان در فلسطين باشد. اسرائيل كه مفهوم نامشخص و نامحدودي از كشورش دارد تنها كشور جهان است كه به خود به عنوان كشور در حال تكوين نگاه مي كند. بدين ترتيب تجاوز، توسعه طلبي و نقض حقوق ديگران از اموري است كه در ماهيت آن قرار دارد.
فاشيسم Fascism

1ـ اين واژه از «فاسس» لاتيني گرفته شده است. در رم باستان، فاسس تبري بود كه به گرد آن ميله اي در امتداد دسته ي تبر مي بستند و پيشاپيش فرمانروايان رومي به عنوان نشانه ي قدرت، حمل مي كردند. اين نشانه را نخستين بار حزب فاشيست ايتاليا به رهبري موسوليني، به عنوان مظهر خوب به كار برد از نظر وي اصول فاشيسم از جمله عبارت بود از «بي اعتقادي به سودمندي صلح، ضديت با پارلمان و دموكراسي و ليبراليسم و سوسياليسم ، اطاعت و پيروي همه از دولت، تقدس پيشوا، نظام يك حزبي، قهرمان پرستي و نظامي گري. عنوان فاشيسم به طور كلي براي اشاره به جنبشهاي قدرت گرا مثل نازيسم آلمان فالانژيسم اسپانيا به كار مي رود. فوق فاشيسم و نازيسم در اين بود كه فاشيستهاي ايتاليا خواستار امپرياليسم و احياي امپراتوري روم بودند و نازيهاي آلمان خواستار يك نظم نوين بر اساس برتري نژاد ژرمن. در عين حال، هر دو را انقلاب طبقه ي متوسط دانسته اند عليه نهادهاي دموكراتيك ناقص و همراه با كاركرد به نظام اقتصادي مبتني بر سرمايه داري ليبرال قرن نوزدهم از و پا. به عبارت ديگر، فاشيسم عبارت است از جريان ناسيوناليستي افراطي جامعه ي طبقاتي (سرمايه داري) كه تعصب ملي را موعظه مي كند و مي كوشد تا با استفاده از احساسات ميهن دوستي، ملتهاي مختلف را به جان يكديگر بيندازد و به اين وسيله از طرفي از تضاد طبقاتي داخل كشور بكاهد و آن را به سطح تضاد بين ملتها برساند و از طرف ديگر، ساير ملل را نيز براي منافع خود به بردگي بكشاند. فاشيسم، نيات ضد انساني خود را زير جملات پر طمطراق ولي تو خالي درباره ي ميهن و ضديت با سرمايه داري پنهان مي كند. و به طور كلي، بيانگر استقرار يا كوشش براي استقرار گونه اي رژيم ديكتاتوري (فردي) برپايه ي خشونت و ترور، ناسيوناليسم افراطي، بزرگداشت دولت رامحاي نهادهاي دموكراتيك، دشمني آشكار با دموكراسي، ليبراليسم و سوسياليسم است.
فالانژيسم Falangism

اين واژه معمولا براي بيان شكل اسپانيايي فاشيسم به كار مي رود كه به وسيله ي ژنرال فرانك و به دنبال پيروزي وي در جنگ داخلي اسپانيا (1936ـ1939) ايجاد شد. اين واژه از Falange Espanola (فالانكس اسپانيايي) نام يك حزب اسپانيايي گرفته شده كه در سال 1933 به وسيله ي «خوزه آنتونيوپريمودوريورا» به وجود آمد و در جريان جنگ داخلي فرانكو بر آن چيره شد. مرام حزب مزبور به طور كلي اساس فاشيستي داشت ولي تمايز آن با ساير گروههاي فاشيستي در اين بود كه به سنن ملي و به ويژه سنن سلطنتي و مسيحي اسپانيا در دوره ي رنسانس اهميت فراوان مي داد.

فدراليسم Federalism

عدم تمركز سياسي (حكومت) : 1ـ نظام سياسي ويژه اي كه به موجب آن : الف ـ در كنار يك حكومت مركزي، حكومتهاي خود مختار و محلي وجود دارد. ب ـ اقتدارات و وظايف دولت ميان حكومت مركزي و حكومتهاي محلي تقسيم مي شود. ج ـ به بخشها و حوزه هاي محلي كشور حقوق و وظايف ويژه اي واگذار مي شود دـ تركيبات و روشهاي خاصي براي حل اختلاف ميان حكومت مركزي و حكومتهاي محلي و نيز ميان واحدهاي محلي و ناحيه اي مقدر مي شود. 2ـ آيين سياسي و جريان فكري كه ممكن است دو هدف را دنبال كند : 1ـ تمركز زدايي در كشور و به رسميت شناختن خودمختاري قدرتهاي منطقه اي 2ـ ايجاد و تقويت فدراسيوني بين كشور هاي مختلف داراي حاكميت ملي.

فمينيسم Feminism

نهضت آزادي زنان، دفاع از حقوق زنان، فمينيسم ، آزادي خواهي زنان : 1ـ دفاع و جانبداري از حقوق زنان و عقيده به برابري زن و مرد در زمينه هاي فرهنگي ، اجتماعي ، اقتصادي ، سياسي و مبارزه در راه وصول به اين برابري. 2ـ ايدئولوژي اي هدف اساسي آن از بين بردن تبعيض، تحقير، توهين و ستم به زنان و برانداختن سلطه ي مردان از جامعه است. همچنين براساس نظر فردريك انگلس كه معتقد بود با الغاي مالكيت خصوصي، دوران طلايي آزادي زن و مرد فرا مي رسد و هيچ ملاحظه اي غير از ملاحظه احساس تن در ميان نخواهد بود. خانم الكساندر اكولونتاي (1872ـ 1952) بلشويك روسي، نظريه ي فمنيسيم پرولتري را پس از انقلاب اكتبر 1917 در روسيه مطرح نمود و خواستار رهايي زنان از قيود تحميلي مردان شد. وي با نوشتن كتاب در عشق سرخ خواستار الغاي ازدواج و خانواده گرديد. كولونتاي، رهايي زنان را مشروط به انقلاب پرولتري، مي دانست و با تحقق انقلاب اكتبر، انقلاب جنسي را مطرح ساخت. براي در امان ماندن از پيامدهاي ناشي از نظريات كودونتاي كه در جامعه ي روسيه شوروي مقبوليت نداشت، او را به عنوان مامور ديپلماتيك به كشورهاي خارج اعزام كردند.

فوكوليسم Focoism

ايجاد كانون شورش : اين واژه دلالت بر نوعي استراتژي جنگ چريكي با كانونهاي شورشي دارد كه به وسيله چه گوارا طرح و توسط رژي دبره قانونمند شد. چه گوارا با توجه به آنچه كه به نظر او درسهايي از انقلاب كوبا به شمار مي آمد در سال 1960 در كتاب جنگ چريكي، نتيجه گيريهاي خود را در سه نكته خلاصه كرد : 1ـ چريكها مي توانند بر ارتش منظم غلبه كنند. 2ـ صحنه ي اصلي جنگ چريكي در امريكاي لاتين بايد در خارج از شهرها باشد (كنار گذاشتن جنگ چريكي) 3ـ نبايد منتظر ماند كه تمام شرايط مادي براي آغاز جنگ جمع شوند. ايجاد كانونهاي شورش در نقاط مختلف كشور، خود به خود مي تواند اين شرايط را فراهم كند. ضعف اين تئوري آنجاست كه مي خواهد بدون بسيج جدي مردم، دست به جنگ مسلحانه بزند و بدون داشتن پايگاه مردمي، كانونهاي شورشي ايجاد نمايد. فوكوايسم در سال 1961 در كلمبيا، سال 1962 در گواتمالا و اكوادور و در سال 1963در پرو و در سال 1967 در بوليوي با شكست مواجه شد. پيشرفت نظري و عملي جنگ چريكي شهري در امريكاي لاتين را مي توان به عنوان علت شكست استراتژي كانونهاي شورشي دانست.
فئوداليسم Feudalism

زمينداري : فئوداليسم كه به بزرگ مالكي ، نظام خان خاني، ملوك الطوايفي و رژيم ارباب رعيتي نيز ترجمه شده است، به آن نظام اجتماعي ـ اقتصادي اطلاق مي شود كه اساس آن را تيول يا اقطاع تشكيل مي دهد. تيول به قلمرو يك واسال (مامور گماشته شده از طرف ارباب يا سنيور براي حراست از تيول) اطلاق مي شد كه از ارباب كسب مي گرديد و روي آن افرادي به نام سرف يا رعيت كار مي كردند مناسبات توليدي جامعه فئودالي براساس مالكيت ارباب بر زمين و وابستگي شخصي دهقانان به ارباب فئودال قرار داشت بر اين نظام همچنين رعايت ، ديگر بنده نبود و مستقلاً فروخته نمي شد گرچه با زميني كه به فروش مي رسيد به مالك جديد منتقل مي شد. قانون اساسي اقتصاد فئودالي عبارتست از توليد محصول اضافي براي تامين نيازهاي ارباب فئودال و بهره كشي رعيتهاي وابسته بر اساس مالكيت ارباب بر زمين و مالكيت محدود او نسبت به رعيتها از طريق بيگاري، بهره جنسي ونقدي و گونه هاي ديگر عوارض ومالياتها و سيورسات يكي از ويژگيهاي فئوداليسم در غرب كه در دوران قرون وسطي سيطره داشته، وابستگي سرف يا رعيت به سينور يا ارباب است. به همين جهت، دوران فئوداليسم را سرواژ يا سرفداري نيز خوانده اند. در ايران، قانونا وابستگي شخصي رعيت به ارباب وجود نداشته و فئوداليسم نيز به رژيم ارباب ـ رعيتي شهرت داشته است. عده اي اعتقاد دارند كه در ايران ، هرگز فئوداليسم اروپايي پديد نيامد. زيرا بخش بزرگي از زمينهاي زراعي در مالكيت دولت بود و اصولا ايران سرزمين پهناوري است كه غير از بخشهايي از آن، دچار كم آبي است. يعني در واقع عامل كمياب توليد، آب است نه زمين. در نتيجه، آباديهاي آن اولا مازاد توليد زيادي نداشتند و ثانيا از يكديگر دورافتاده بودند به اين ترتيب جامعه، جامعه اي خشك و پراكنده بود و امكان نداشت كه براساس مالكيت يك يا چند آبادي قدرتهاي فئودالي مستقلي پديد آيند. از سوي ديگر يك نيروي نظامي متحرك مي توانست مازاد توليد بخش بزرگي از سرزمين را جمع كند و بر اثر حجم بزرگ مازاد اين مجموعه به دولت تبديل شود. اين نيروي نظامي متحرك را ايلات فراهم آوردند. اكنون صفت فئودالي نيز در مورد هر سازماني به كار مي رود كه در آن قدرتي انحصاري پديد آمده و موجبات سوء استفاده فراهم باشد. و موجب شود كه شخص در چهارچوب آن از امتيازات كسب شده به نفع خود و به منظور حفظ سلطه اش استفاده كند.

كاپيتاليسم

1ـ نظام اقتصادي مبتني بر مالكيت خصوصي وسايل و ابزار توليد و قبول آزاديهاي فردي در فعاليت اقتصادي 2ـ نظام اقتصادي كه در آن، زمين و كارخانه ها و وسايل توليد متعلق به تعداد معدودي از مالكان و سرمايه داران است. در مقابل ، طبقه ي زحمتكش قرار دارد. كه تنها منبع درآمدش براي ادامه ي زندگي، نيروي كار اوست كه مثل يك كالا در بازار عرضه و تقاضا به معرض فروش گذشته مي شود. در اين نظام، سرمايه داران نظارت كامل خود را بر وسايل توليد و توزيع كالا اعمال مي كنند و تنها انگيزه ي آنان در چگونگي اداره توليد و توزيع و مبادله، كسب سود شخصي است براي پيدايش سرمايه داري دو شرط اساسي لازم است : نخست، وجود افرادي كه از آزادي شخصي برخوردارند ولي وسايل توليد ندارند و دوم، تمركز وسايل توليد و مقادير زيادي پول در دست برخي از افراد انباشته شدن ثروت كلان كه در تشكيل كارگاههاي توليدي بزرگ لازم بود بويژه از طريق نظام سرمايه داري، يعني غارت منابع طبيعي و به بردگي كشيدن مردم عقب مانده ي امريكا آسيا و افريقا و اعمال شيوه هاي ستمگرانه ي استثمار حاصل گرديد. سرمايه داري، ميليونها كارگر را در كارخانه ها گردهم مي آورد ولي از محصولات كار آنها تنها گروه معدودي ثروتمند بهره برداري مي كنند.

تضاد اصلي سرمايه داري در همين جا قرار دارد : تضاد بين خصلت اجتماعي توليد و شيوه ي خصوصي تصرف محصولات كار و توليد. مع هذا، در قرن بيستم حتي بريتانيا و ايالات متحده امريكا (الگوهاي كلاسيك سرمايه داري) نيز از الگوي كلاسيك اوليه ي سرمايه داري فاصله گرفتند. ولي استعمار سرمايه داري خود مانع رشد سرمايه داري كلاسيك در مستعمرات شده و در نتيجه، سرمايه داري صنعتي در آنها رشد نيافته است. ليپست ، جامعه شناس امريكايي عقيده دارد كشورهاي اروپاي غربي و امريكاي شمالي كه داراي نظام سرمايه داري هستند، كما بيش نظام سياسي مبتني بر دموكراسي را بيشتر رايج ساخته اند.
كمونيسم Communism

از نظر ماركسيستها، و در تئوري ، كمونيسم عبارتست از نظام اجتماعي ـ اقتصادي بدون طبقات، با مالكيت واحد همگاني بر وسايل توليد، برابري كامل اجتماعي همه ي اعضاي جامعه كه در آن همزمان با تكامل همه جانبه ي افراد ، نيروهاي توليدي نيز بر اساس علم و فن دائماً پيشرفت مي كند و اصل توزيع از هر كس طبق استعدادش و به هر كس طبق نيازش، تحقق مي پذيرد. سوسياليسم آن جامعه اي است كه بلاواسطه از سرمايه داري بيرون مي آيد و كمونيسم، نوع عاليتر جامعه است و تنها زماني مي تواند بسط يابد كه سوسياليسم كاملاً تحكيم شده باشد كمونيسم از تحول سوسياليسم ناشي مي شود. شرط اين انتقال تدريجي، اجراي سه وظيفه ي عمده است : ايجاد پايه ي مادي و فني كمونيسم براساس عاليترين تكنيك و سطح اعلاي دستاوردهاي علمي، استقرار مناسبات اجتماعي كمونيستي و بسط دموكراسي سوسياليستي، تربيت روحي و جسمي انسان نو. به طور كلي، سوسياليسم و كمونيسم دو مرحله ي سافل و عالي يك صورتبندي اجتماعي ـ اقتصادي هستند كه صورتبندي كمونيستي نام دارد.
لائيسم Laicism

گرايش به جدايي دين و سياست، بي اعتنايي به مذهب : اعتقاد به خارج كردن بنيادها و تاسيسات اجتماعي از تسلط مذهب يا آييني كه به موجب آن، نهادهاي اجتماعي و وظايف مدني ـ بويژه وظايف قضايي و آموزشي ـ بايد به اشخاص غير روحاني محول شود اصولاً وصف لائيك براي قانون يا كشور يا سازمان يا شخص در مقابل وصف ديني و ايماني و اعتقادي است مثلاً وقتي گفته مي شود فرانسه يك كشور لائيك است يعني سياست آن از دين جدا مي باشد و همه ي مذاهب را به يك چشم مي نگرد. بي اعتنايي به مذهب، نهضتي بود كه عليه اختناق مذهبي و تفتيش عقايد در قرون وسطي و همپاي رنسانس در اروپا به وجود آمد.
لنينيسم Leninism

اين واژه از نام لنين (1870ـ1924) رهبر انقلاب سوسياليستي روسيه گرفته شده است و مترادف بلشويسم و بيانگر انطباق ماركسيسم با شرايط اجتماعي ويژه ي روسيه در آغاز قرن حاضر است. وي با اتكاء به ماركسيسم و تحليلي كه خود از شرايط جهاني در آغاز قرن بيستم، داشت تئوري ماركسيسم را در زمينه هاي مختلف و به ويژه تئوري سازمان حزب كمونيست، تاكتيكها و استراتژي حزب و انقلاب كارگري گسترش بخشيد. امپرياليسم، بالاترين مرحله ي سرمايه داري، دولت و انقلاب، چه بايد كرد و چپ گرايي، بيماري كودكانه در كمونيسم از جمله آثار مهم لنين شمرده مي شوند.

ليبراليسم Liberalism

جريان ايدئولوژيك و سياسي و اجتماعي بورژوايي كه در قرن هجدهم، يعني در دوران اوج بورژوازي صنعتي پديد آمد. در اين زمان محتواي شعار اصلي ليبراليسم، فرمول آزادي سرمايه و آزادي تجارت بود. از آنجا كه در آغاز پيدايش ليبراليسم بزرگترين مانع بر سد راه آزادي عمل سرمايه، مناسبات فئودالي و سلطنت مطلقه ي فئودالي بود، شعار اصلي ليبراليسم در عرصه ي سياست عبارت مي شد از مخالفت با استبداد مطلقه، دفاع از پارلمانتارسيم و آزاديهاي بورژوازي. در عرصه ي اجتماعي نيز شعار ليبراليسم عبارت بود از گسترش مناسبات سرمايه داري به زيان مناسبات فئودالي يكي از ويژگيهاي ليبراليسم، مخالفت با هر نوع تندروي انقلابي است. در انقلاب كبير فرانسه، ليبرالها در آغاز همگام انقلاب آمدند و عليه استبداد سلطنتي جنگيدند اما بار شد جنبش انقلابي و گسترش شركت توده هاي مردم در انقلاب، عقب كشيدند و سپس با ضد انقلاب متحد شدند از همين زمان اصطلاح ليبراليسم وارد فرهنگ سياسي اروپاي غربي شد. فرانسواگيز و (1787-1874) مورخ و رجل دولتي فرانسه، دكترين ليبرالي را تدوين كرد كه خلاصه ي آن چنين بود : «فئودالها و اشراف درباري نمي توانند مانند سابق حكومت كنند. آنها رفتني هستند ولي بايد اين كار به گونه اي انجام شود كه صف توده هاي مردم و بويژه صف كارگران تقويت نشود. ما يكي از مهمترين تفاوتهاي ليبراليسم نوين با ليبراليسم كهن در اينست كه ليبراليسم نوين گرايش به ارتجاع دارد.

ماترياليسم Materialism

ماديگري ، ماده پرستي ، ماده گرايي : مكتبي كه ماده و طبيعت را بر روح و تفكر مقدم مي شمارد و معتقد است ماده قبل از پيدايش شعور وجود داشته و شعور نتيجه ي تكامل طولاني ماده است معني ديگر ماترياليسم اينستكه انسان به آنچه كه مي بيند يا لمس مي كند يا استفاده مي كند و همچنين به تملك آن، ارج گذارد و به رخ ديگران بكشد و آن را برتر از ارزشهاي معنوي چون آزادي و زيبايي يا ارزشهاي انساني چون محبت به ديگران به شمار آورد.
ماركسيسم Marxism

واژه ي ماركسيسم از نام كارل ماركس (1818-1883) ، بنيانگذار سوسياليسم علمي گرفته شده است و عبارتست از مجموعه نظريات و آموزشهاي فلسفي و سياسي و اقتصادي ماركس و فردريك انگلس (1820ـ1895). اين مكتب، قدرتهاي مادي توليد و مبارزه ي طبقاتي را نيروهاي بنيادي فعال در تاريخ مي داند. مطلب اساسي در ماركسيسم، مدلل كردن نقش و رسالت تاريخي پرولتاريا به عنوان سازنده ي جامعه بدن طبقه كمونيستي است. ماركسيسم بر بنياد فلسفي ماترياليسم ديالكتيك و ماترياليسم تاريخي قرار دارد. نظريه ي ارزش اضافي (تفاوت مزد كارگر و ارزش كالايي كه طي يك دوره ي معين توليد مي شود.) ماترياليسم تاريخي (اعتقاد به اينكه نظام اجتماع بر پايه ي شرايط اقتصادي قرار دارد و توليد مادي نقش تعيين كننده را در تكامل آن ايفا مي كند و زندگي فرهنگي نيز انعكاسي از نظام اقتصادي جامعه است.) مبارزه ي طبقاتي (تاريخ كليه ي جوامع انساني كه پديد آمده اند مبارزه ي طبقاتي است كه گاهي پنهان و گاهي آشكار ادامه يافته است)، رابطه ي متقابل استثمار و مالكيت، نفي دولت (نهاد زورگوي اجتماعي متعلق به دوران روابط و كشمكشهاي طبقاتي كه باز ميان رفتن طبقات اجتماعي، علت وجودي آن نيز از بين مي رود)، انقلاب (انقلاب دموكراتيك يا بورژواـ دموكراتيك و انقلاب سوسياليستي ) و ديكتاتوري پرولتاريا از جمله مختصات ماركسيسم شمرده مي شوند.
مائوايسم Maoism

مجموعه انديشه هاي مائوتسه دون (1893-1976) ، بنيانگذار حزب كمونيست چين به عنوان ايدئولوژي و استراتژي انقلاب و تطابق ماركسيسم ـ لنينيسم بر شرايط چين. مائو از جمله، مشي انقلاب دموكراتيك نوين و استراتژي و تاكتيك انقلاب در كشورهاي مستعمره و نيمه مستعمره را تدوين كرد. طرفداران مائو بجاي واژه ي مائوايسم، واژه ي « مائوتسه دون انديشه» را به كار مي برند. مائوايسم از نظر ماركسيست ـ لنينيست ها، آميزه اي است از نظريات آنارشيستي و نانورو دسيتي درباره ي رسالت تاريخي دهقانان و عبارت پردازيهاي انقلابي نماي تروتسكسيم و مباني نظريات فيلسوفان چين باستان. مائو خواستار بازگرداندن عظمت و استقلال چين بود و براي نيل به اين هدف، اعتقاد داشت كه : 1ـ چين يك قدرت جهاني است كه بايد نظرياتش در جهان مطرح شود 2ـ نظام بين المللي موجود كه غرب آن را ايجاد كرده است. غيرعادلانه است. 3ـ انديشه ي مائو مي تواند چين را در مسير مناسب براي رسيدن به يك كشور مدرن سوسياليست و درجه ي اول قرار دهد. 4ـ تاكيد بر خودكفائي.
ميليتاريسم Militarism

نظامي گري، ارتش سالاري : 1ـ سياست تحكيم و تقويت پيوسته ي نيروهاي نظامي. 2ـ چيرگي ارتش در دولت و دخالت آن در امور سياسي. 3ـ نظامي كردن جامعه با بزرگداشت ارتش و تقويت و پرورش روحيه ي نظامي گري در مردم. 4ـ سياست مبني بر تحكيم و تقويت مداوم نيروهاي نظامي، استفاده از نيروي نظامي در امور سياسي و تدارك جنگهاي اشغالگرانه.

ناروديسم Narodism

خلق گرايي : ايدئولوژي دموكراسي خرده بورژوايي دهقاني در نهضت انقلابي روسيه كه از واژه ي روسي نارود به معني خلق گرفته شده است. بانيان اين جريان، هرتزن و چرشيفسكي (در اواخر قرن نوزدهم) بودند. آنها امكان گذار مستقيم جامعه ي همگاني را به جامعه ي كمونيستي، مطرح مي كردند. اين جريان گامي به عقب گذاشت و بر آن شبكه مبارزه در راه آزاديهاي سياسي تنها به نفع بورژوازي است. ناروديستها جنبه ي مترقي سرمايه داري را نسبت به فئوداليسم انكار مي كردند آنها در گفتار از اهميت نقش توده ها در مبارزه دم مي زدند. اما در عمل اين نقش و جهت حركت تاريخ را به فعاليت اقليت روشنفكران، محدود مي نمودند.
نازيسم Nazism

واژه ي نازي، سر نام يا كلمه ي اختصاري حزب ناسيونال سوسياليست كارگران آلمان است. نازيسم به عنوان نهضت تجديد عظمت آسمان ، معجوني است از فاشيسم ايتاليا، عقايد ناسيوناليستي سابق آلمان، نظريه ي برتري نژاد ژرمن به عنوان نژادي كه بايد بر ديگر نژادها براي ايجاد نظم نوين جهاني، حكومت كند و رسوم ميليتاريسم بروسي. نازيسم آلمان ناسيوناليست نبود زيرا طرفدار تفوق يك نژاد بود نه يك ملت و سوسياليست هم نبود چون صنايع و وسايل توليد را ملي نكرد حكومت نازيها مبتني بر خودكامگي و استفاده از تبليغات شديد و اعمال زور بود و خط مشي توسعه طلبانه ي هيتلر، سرانجام باعث وقوع جنگ دوم جهاني شد. نازيسم، آيين فرمان پرستي و پرستش جنگ و قدرت است و روابط انساني را تابع قانون تنازع بقا و بقاي اصلح (جانوران) مي داند و ملت را به منزله ي تن واحدي مي شمارد كه براي بقاي خود، با ملتهاي ديگر در جنگ است.
ناسيوناليسم Nationalism

علت گرايي، استقلال طلبي : 1ـ نوعي آگاهي جمعي مبني بر متعلق دانستن خويش به يك ملت كه آگاهي ملي خوانده مي شود. 2ـ وابسته بودن افراد به يك كشور از لحاظ ويژگيهايي مشتركي مثل زبان، نژاد، دين، قوميت يا جريان فكري و مردمي گرايش به تعالي بخشيدن به ملت و گذشته ها، كيفيات، حالات، هدفها و خواستهاي آن. 3ـ به طور كلي، اين واژه، گاهي به نهضتي كه از آزادي و استقلال يك ملت در برابر تجاوز خارجي حمايت مي كند و گاهي به اعتقاد تافته ي جدا بافته بودن يك ملت در شكل افراطي، به اعتقاد به برتري يك ملت نسبت به ملتهاي ديگر اطلاق مي شود. در زبان فرانسه از اواخر قرن نوزدهم به مجموعه تجليات حس ملي، يعني ميل به تاييد منافع يك ملت در برابر گروههاي ديگر، عقيده بر ا ينكه ملتي وظيفه و رسالتي را در دنيا دارد، تمايل به افزون نمودن قدرت و سعادت و ثروت هاست، مباهات در تعلق به اين بعلت، احساس برتري مادي و معنوي و تمايل به نشان دادن اين برتري يا تحميل آن، واژة ناسيوناليسم اطلاق گرديد. ناسيوناليسم در سايه ي رژيمهاي استبدادي ممكن است بيش از توجه به رشد و توسعه در داخل، كشور را به سمت توسعه طلبي در خارج سوق دهد. اگر چه در پايان قرن نوزدهم عده اي معتقد شده بودند كه ناسيوناليسم رو به افول مي گذارد ولي اينك نيز ، نيروي سياسي قدرتمندي به شمار مي رود.
نيچايفيسم Nechayevism

شيوه هاي توطئه گرانه و غيراخلاقي در مبارزه ي انقلابي و آن گونه اصول نظام اجتماعي كه در ادبيات سياسي چپ به كمونيسم پادگاني يا سرباز خانه اي معروف است. اين واژه از نام سرگي گناديويچ نيچايف (1847-1882) آنارشيست ـ تروريست انقلابي روسي گرفته شده كه براي مبارزه با رژيم استبداد مطلق تزاري اقدام به ايجاد دو گروه متشكل از دانشجويان افراطي كرد. او دستور داده بود كه ياران و پيروانش از تمام وسايل و روشها، (حتي ضد اخلاقي) براي مبارزه استفاده كنند. نيچايف يكي از دانشجويان عضو گروه سري خود را نيز به گمان آنكه جاسوس پليس تزاري است به قتل رساند.

نيهيليسم Nihilism

هيچ گرايي، پوچ انگاري :‌اين واژه از نيهيلي لاتين به معني هيچ گرفته شده است و معمولاً براي توصيف مذهب نفي مطلق است. كه هدف پيروان آن از بين بردن سازمانهاي اجتماعي و مخالفت با هر گونه ارزشهاي رده بندي شده، عقيده و علاقه و رسم و قاعده و اصول علمي و فلسفي و اخلاقي و مذهبي است. در طول سلطنت تزار الكساندر دوم (1855ـ 1881) نيهيليسم تبديل به يك جنبش سياسي و فلسفي گرديد كه براساس آن ، كل سلطه و اقتدار و انواع قدرت و اختيار دولت، كليسا و خانواده مردود شمرده مي شد. گرچه در اصل نيهيليستها، از خشونت به دور بودند ولي بخشي از آن به صورت يك سازمان آنارشيستي و تروريستي درآمد كه براي پيشبرد هدفهايش به ترور و خشونت متوسل گشت. تروريستهاي نيهيليست سرانجام در سال 1881 موفق به كشتن تزار الكساندر دوم شدند كه قصد داشت با يك سلسله اصلاحات دولتي مهم، نيهيليستها را با خود همراه سازد.

وانسيتاريتسم Vansittartism

دكترين لرد رابرت وانسيتارت (1881ـ1957) ديپلمات انگليسي، مبني بر اينكه همه ي مردم آلمان نيز مانند رژيم نازي در مورد نظامي گري، جنگ و تجاوز مسئوليت داشته اند.

يك پاسخ برايش بگذاريد